تبليغاتX
////
راهزن
 

با عرض پوزش به خاطر دیر آمدنم. امتحانات بهم اجازه نداد... داستانی قدیمی از داستان هایم را

برایتان گذاشتم.

                                ممنون از حضورتان                      

       

  

 راهزن

 

چندان گذشته است و خبری از آنها نیست که درختها برگ داده اند. از همان روز که همه جا را گرگ برداشته بود. باران نم نم می بارید. پای چشم هاش گود افتاده و قرمز شده بودند. نشسته بود کنارمان می گفت: « وقتی چوپون بالا سر گله نباشه اون وقتِ که گرگ می زنه به گله، اون وقته که همه جا میشه پُرِخون، شب و روز هم نمیشناسه، اون وقته که رختخوابت میشه پُر خون، اتاقت میشه پُر خون... »  

 جایی را که نشسته بود خون برداشت؛ باران می بارید و به زمین که می خورد قرمز می شد، شیب زمین را می گرفت سي گز به سمت غروب خورشید تا پای درختها راه می کرد.

 

    جمعه. شب قلمموش را  به تن ماه میکشد، چشمان او را مقابل چشمانمان نقاشی می کند، تا خواب را از چشمانمان بدزدد. شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه؛ خورشید هم خوابش برده، کنگر خورده و ...

 از طلوع تا غروب چشم می دوزیم به چشمهاش که همین طور می بارید و تمام تنمان را خیس می کرد. پدرش می گفت: « چطور تاب میاری! هیچ کس تاب نمیاره، حتی مرده ها. » بعد افتادنش، چشمانمان را گره می زنیم به پای درخت ها. نکند نیاید این هفته. همیشه از آنجا می آمد. کاش می شد می گفتیم...

چهارشنبه ...

- خیلی خوشحالم!

- چرا؟

- فردا میاد دیدنم.

- آره. امیدوارم بیاد. خدا کنه بیاد. کاش می شد می گفتیم، حداقل به پدرش...

- چیزی گفتی؟

- نه، هیچی.

تمام تنمان خیس شده بود که دوباره جنگ شد. تاریکی با قشونش شبیخون زده بود و قدم به قدم پیش می رفتند. کاش ما هم سه تیرمان همرامان بود پا به پاشان می جنگیدیم. به گمانمان این تنها جنگی بود بِه دنیا که هر روز راه می افتاد و خون و خون ریزی نداشت. به خانه برگشتیم، دراز کشیدیم و ملحفه سفید را روی خودمان انداختیم؛ پوسیده شده بود و

‌بوی کهنگی می داد. چشم هامان آنقدر سنگین شده بودند که روی هم افتادند.

- نزنید، نزنید. تو رو خدا نزنید.

- گوش کن می شنوی، می شنوی.

- شما آخه چی می خوایند از جون ما. آخه تا کی باید تاوون پس بدیم.

- تا كِي! تا كِي! تازه وقت تاوون پس دادنته.  تازه كاردو گذاشتيم‌و هنوز به چپ و راست حركت نداديم كه هوارت رفته به آسمون.

- شما را به خدا شما را به خدا نه نه نه ...

- هی هی پاشو، پاشو حسین خان، چته چی شده!

- هان، هیچی هیچی.

شده بودیم کسی که ساعتها زیر باران مانده باشد. اما خورشید که تازه داشت بالا می آمد...!

- بازهم اومده بودند سراغت؟

- آره

- به جز اون شب تا حالا که پیش من نیومدن. حالا پاشو! زود بیا دارند آمار می گیرند، باز هم اونا اومدند.

- مگه امروز چند شنبه است؟

- حواست کجاست پنج شنبه دیگه.

از پیشانیمان دانه های آب بود یا باران می ریخت پای چشممان و راه می گرفت می رفت از پایین چانه مان می افتاد رو تنمان. تا وقت آمدنش خورشید باید می چرخید تا آن طرف زمین، همانجایی که پرتگاه بود، تمام تنمان را خیس کرده بود. امروز می آید یا نه؟ پدرش که می گفـ ...

- هی هی، داره اسم تو رو صدا میزنه، بگو حاضر

- ها چی، حاضر

چشم دوخته بودند به ما. بِه دو قَدَم آمدند سینه به سینمان ایستادند. یک وقتی بود کسی جرات نمی کرد چشم تو چشممان بندازد، چه برسد بیاید سینه به سینمان بایستد و برایمان قد علم کند. خوب می دانستند روزگارشان سیاه بود، مرده و زنده پشت در پشتشان را از گور بیرون می کشیدیم، جلوی چشمشان و چشم های اهالی به آتش می زدیم تا زجه مردگانشان به گوششان برسد، خودشان که هیچ،  اهالی ده چشم و گوششان را باز کنند و حساب کار بیاید دستشان،  اما حالا... .

قدشان از ما هم بلندتر بود. چشم دوخته بودند به چشمهامان که بی اختیار سرمان را پایین انداختیم. اما نه مثل وقتی که او چشم می دوخت به چشمهامان و خیره خیره نگاهمان می کرد که سرمان را پایین می انداختیم، صدای زوزه گرگ می آمد.. آن که مینوشت سرش را آورد بغل گوشمان. هرم نفسهاش یک تل هیزم بود که بی هوا ریخته باشید به تنور گُر گرفته باشد، می خورد این وَرِ صورتمان. گفت: «دعا کن امروز نیاد وگرنه...» سرما افتاده بود به تنمان که تا مغز استخوانمان می لرزید. اما نه مثل آن موقع که او کنارمان می ایستاد و تا مغز استخوانمان می لرزید، زوزه گرگها بلند شده بود كه ميان چشمهامان تاريك شد،

    چشم که بازکردیم همه رفته بودند و از آنها خبری نبود. خورشید داشت کم کمک رنگ می باخت. پدرش و همه آنهايي كه اينجا هستند نشسته بودند نگاهش مي كردند. دور و برش را قرمز کرده بود. چنگگ هاش را به دل آسمان فرو کرده بود تا از آن طرف زمین پرت نشود پایین. آن طرف پرتگاه بود که آویزان شده باشی از آن. بعد از دیشب هنوز دست و پامان درد می کرد و گله به گلش می سوخت. روی زخم نمک ریخته باشند، تنمان مثل زغال قلیان که ور آمده و گل انداخته، گل انداخته بود.  پس چرا نیامد؟ یعنی... از ترس راهزن ها هیچ کس جرات نمی کند بیاید دیدنمان. هر هفته می آمدند و مردم را غارت می کردند. نه به جان رحم می کردند نه به ناموس نه به مال. زن و مرد را زنده زنده به گچ می گرفتند تا بمیرند. بعضی ها را هم چاقو را روي گردنشان حركت مي دادند دستها و پاهاش را رها مي کردند؛ تکان تکان می خوردند و خِر خِر صدا می کردند. ریش های توپی داشتند و با تفنگ های جدید  که برنو می گفتند پشت اسب می نشستند و کلاه گرد و سیاهشان را تا رستنگاه مو پایین می کشیدند و به کسی امان نمی دادند. راهزن های دوره ما سبیل هاشان به بناگوششان می رسید. چون قوس کمان، قوس می انداختند و کلاهشان را تا پای چشمهاشان پایین می کشیدند؛ چشمهای درشتشان را می دوختند به چشمهات که بی اختیار سرت را پایین می انداختی و خدا خدا می کردی تو را صدا نزنند. اما واي به حال كسي كه چشم مي دوخت به چشم هاشان که آن وقت حسابش با کرامل الکاتبین بود. اما زمان ما اگر زنی امان می خواست امانش می دادند.

باز هم آمد، هر هفته. يك دستمان را ستون بدن گذاشتيم و دست ديگرمان را گذاشتيم روي پامان كه عمود روي پاي ديگرمان نشسته بود. تهيگاه شصت و انگشت اشارمان ميان چانمان گم شد. ابرها تند تند راه می رفتند. سي گز آن طرف تر به جهت غروب خورشید درخت های سرو گله به گله رو به روی هم درآمده و لا به لا یکی دوتا خشکیده بودند. عمدا چیده باشنشان کنار هم، صاف و یک دست درآمده و تا اینجا ادامه داشتند. سر که به هر سو می چرخاندی تا دوردست ها نه درختی بود و نه آبادی؛ فقط همانجا که درخت ها درآمده بودند کلبه ای گلی بود که پدرش را که آوردند اول بردند آنجا، ما را هم بردند، همه را که اینجا هستند برده بودند. اما اینجا چندان بزرگ نیست که هر طرف تا چشم کار می کند دمل كه روی تنت درآمده باشد از تن زمین بیرون زده باشد. اینجا فقط به تعداد انگشتهای دست و پا دمل روی زميني كه باران به تنش مي رسيد سُر مي خورد سي گز آن طرف تر تا پاي اولين درخت راه مي كرد در آمده.  ابرها تکانی به خودشان دادند. از وقتی کسی اینجا نمی آید، خورشید که به بیابان بتابد و تمام جانش را ترک بیندازد، روی تک تک دمل ها ترک افتاده. باران از ترک های روی قبرها راه می گرفت می رفت تا پای درختها. همیشه از بین درختها می آمد. چشممان را گره زدیم به پای درختها. اگر نیا... نه حتما...، به خاطر پدرش هم که باشـ.... خوش به حال پدرش، بچه های ما که... هی. از وقتی زنمان مرد به ما سر نزدند. برده بودند دفنش کرده بودند، آمدند به ما گفتند مرده.

سیاهی سلانه سلانه خودش را می کند و پیش می آمد. رو کنده زانو نشستیم و کمرمان را به جلو خم دادیم. یک دستمان را جلوی پای چپمان ستون بدن گذاشتیم و دست دیگرمان را گذاشته بودیم روی زانواِمان. سرمان شده بود یک تکه چوب، قدم به قدمش را رد نمی داد. از جلو درخت ها که رد می شد  یک لحظه گمش می کردیم. نزدیک تر که شد راهش را کج کرد و به طرف كلبه رفت. کاش می شد می گفتیم. روز اولی که آمده بود هنوز یادمان نرفته، مثل خواب خوبی که دیده ای و همه اش را از بری، هم اش را از بریم. تازه پدرش را آورده بودند. چشم دوخته بود به چشم هامان که بي اختيار سرمان را پایین انداختیم؛ سرما افتاده بود به تنمان. زوزه گرگ ها بلند شده بود.. سرمان را  که بلند کردیم، آمده نشسته بود کنارمان داشت قران می خواند. از همان شب بود که آن دوتا قول بیابانی پیداشان شد. می زدنمان و می گفتند یک عمر قران نخواندی، به هر ده که پاگذاشتی سپردی قران ها را به آتش بکشند آخه مواجب بگیر دولت شده بودی؛ آن هم کی، حسین خان، حسین خان باسوری که یك عمر گردنه گیر بود و تا هفت که هیچ تا هفتاد پارچه آبادی آن طرف تر اسمش که می آمد مو  به تن مردم سیخ می شد. زن زائو بچه سقط می کرد و مردترین مردها زبان به دهانشان نمی چرخید و لام تا کام حرف نمی زدند كه گمان مي كردي از بچگی لال به دنیا آمده بودند. حالا شده بود جیره خوار دولت و  با دولتی ها آبش به جوب می رفت. کاش می شد بهش بگیم چقدر دوستش داریم. یا اینکه می رفتیم او را از پدرش خواستگاری می کردیم. اما پدرش هم رضایت می داد باز نمی شد. تازه از پیرمردی مثل ما پیرزن ها رو می گیرند، چه برسد به او.

قدم به قدم پیش می آمد و باران با قدم هاش هم آهنگ شده بود. دام دام دام دام... گویی از ته چاه زوزه می کشیدند. خودمان را از زمین کندیم. مثل جادو شده ها صاف ایستاده بودیم خیره خیره نگاهش می کردیم. این روزها که راهزن ها همه جا بودند باز هم آمده بود. ریش های توپی داشتند و کلاه گرد و سیاهشان را تا رستنگاه مو پایین می کشیدند مثل سَرَشان. ریش توپی داشت با هیکل درشت. تمام اهالی ده ها را بر علیه ما شورانده بود. وقتی فهمیده بود ما جیره خوار دولتیم و دست آنها در کار، پاپیچ دولتیا شده بود. بعد مدتی گرفتنش. تا چشمهاش به پدرش افتاد سلام کرد و از حال و احوالش پرسید، خوبه و سلامت یا نه. بعد نشست قرانش را درآورد. شده بودیم یک تکه چوب خشک که صاف تو زمین فرو کرده باشنش، خیره خیره نگاهش می کردیم. یک آن فهمیده باشد کسی نگاهش میکند سرش را چرخواند طرفمان. دوباره سرما افتاده بود به تنمان، بی اختیار سرمان را پایین انداختیم. گرگها ميان گوش هات زوزه مي كشيدند. چقدر چشمهاش شبیه او بود. وای که اگر مردم می فهمیدند آنهم کی؟ حسین خان! از قشون دولت که فرستاده بودند پی اش تا زنده یا مرده اش را بیارند دلش نلرزیده، حالا لرزیده. او که به هر ده پا می گذاشت ابرو كماني با گيسواني بلند كه باد دم به دم با يكي شان عشقبازي مي كرد، جزء پیش کشی های مردم بود تا احیانا.  خاک ده را به توبره نکشد و دار و ندارشان را به یغما نبرد که در این وانفسای سال های قحطی، یک دانه شان از گرسنگی زنده نمی ماندند. اما آن وقت بود که بعضي مردها رگ گردنشان از گردنشان بزرگ تر می شد و جرات می کردند رو بروش قد علم کنند. مثل آن مرد كه كلاهش را تا رستنگاه مو پايين مي كشيد. آن وقت بود که حسين خان رنگ  چشمهاش میشد رنگ دست قصابی که از خروس خان تا بوغ سگ  گوسفند‌و شتر سر بریده باشد. دستور می داد برای خودشان گچ بپزند. می خواست تیرک به زمین گچ بدهد که چاله می کند پاهاشان را می گذاشت و ایستاده گچشان می گرفت تا بمیرند. اما حالا، گلوش گیر کرده بود.

مدتها از او خبر نداشتیم. ريشهاي توپي داشت و كلاهش را تا رستنگاه مو پايين مي كشيد. دوباره برگشته و قشون جمع کرده بود علیه دولتیا. آن روزها که هنوز اسمش به زبان ها نیفتاده بود دیدیمش، از چشمهاش خوانده بودیم با بقیه فرق دارد. آخرش هم ریشه دولتی ها را از بیخ و بن کند.

 

    چند روزی بود می دیدیم مردم تا ما را می بینند پچ پچ می کنند و زیر زیرکی می خندند! اما برای چی و چرا توی دلمان دو به شک بودیم که از ماوقع خبری درز کرده و به گوششان رسیده یا نه. مردم این ولایت از آنهایی که قبل ترها به دیدن ما می آمدند شنیده بودند ما کی هستیم و چکاره ایم. بیشتر از همه علی قلی می آمد. می آمد و برایمان خبر می آورد فلانی مرد فلانی مرد فلانی مرد فلانی هم مرد. تا اینکه بلاخره یک روز خودش هم نیامد. بار آخری که آمد، مانده بودیم چطور خودش را تا اینجا رسانده بود. یکی یک عصا به هر دستش بود و از جایی که انگشت ها سوار بودند به چپ و راست می رفت و مثل بید مجنون از بالا تا پایین عصاهاش مدام می لرزید. کمرش از بالای نشیمنگاه خم شده بود طوری که فکر می کردیم هر آن جدا می افتد روی زمین جلوی پاهاش. کلاه گرد و سیاهش را تا پای چشمهاش پایین کشیده بود. خیلی وقت بود پیشانیش بلند شده و تا پَسِ سَرش راه کرده بود.

 اما این ولایت کجا ولایت خودمان کجا. اینجا وقتی درگوشی با خودت حرف می زنی مردم می شنوند.

هیچ رازی ندارید که برای خودتان باشد فقط برای خودتان. سر همین بود که پدرش یک روز آمد و گفت:

« اگه می توانستم تیری  می کردمت تا دیگه فکرای ناجور واسه ناموسم نکنی. »

 بعد از تنها زنمان که بد جوری به او دل بسته بودیم دل به کسی نبستیم. آخر هم او باعث شد آبمان بـا دولتی ها به یک جوب نرود و دست آخر بگوییم شما را به خیر و ما را به سلامت. اهل نماز و روزه بود. هم او بود که نماز خواندن را یادمان داد. بعد همه را از دور و برمان مرخص کردیم فرستادیم سی خودشان. اما قبل رفتن تمام مال و منالمان را بینشان تقسیم کردیم تا دستشان به دهانشان برسد. نه اینکه یک  عمر دزد بودند و جز این کار، کار دیگری بلد نبودند. سه تیرمان را هم بوسیدیم گذاشتیم کنج اتاق. خانه ساختیم کاه گلی که سه تا اتاق داشت. بیست قدم به جلو و چهل قدم به عرض خانه مان دیوار کشیدیم و گوشه سمت چپ حیاط چاه زدیم تا زنمان و  بچه هامان مجبور نشوند تا پای غنات ده پیاده بروند که در این گیر و دار که راهزن ها همه جا کمین کرده بودند و چشم به جان و مال و ناموس مردم داشتند، امن و امان نبود. آن هم خانه ما كه پايين پايين ده بود. اگر پولی برایمان مانده بود گچ می خریدیم می پختیم و خانه مان را دوغاب گچ می دادیم. 

 سر این قضایا دولتی ها از ما کینه به دل گرفتند و پا پی فرصتی بالاخره قشون فرستادند سراغ ما. یک دانه پسر از همه جا بی خبرمان را ناغافل تیری کَردَنِش و از در و دیوار ریختند تو. ما هم زدیم. تا می توانستیم زدیم. دم آخر که داشت فشنگ هامان تمام می شد، زن و سه تا دخترانمان را فرستادیم داخل چاه، لوله سه تیرمان را گذاشتیم تو دهانمان و با شست پا ماشه را چکاندیم که آخر عمری اسارت به دست دولتیا برامان ننگ بود.

تنها زنمان را وقتی برای غارت به دهی رفته بودیم برایمان پیش کش آورده بودند. پا که به اتاق گذاشتیم، کنج اتاق چمباتمه زده چشم دوخته بود به دَر. چشممان به چشمهاش که افتاد از خود بی خود شدیم. پامان پیش نرفت. تمام صورتش را پوشانده بود و فقط چشمهاش پیدا بود. دختری بود از اولاد خان که مدتها بود از خانی اسم و رسمش هم برایشان نمانده بود. بعد مُردن خان بزرگ در گیر و دار دفن کردن خان، راهزن ها از کوچک و بزرگشان را کشته بودند. خدا با او یار بوده که هنگام تشیع جنازه از حال رفته بوده و آن موقع آنجا نبوده. زدیم بیرون. نفسمان بالا نمی آمد. به اتاق كه برگشتيم دور و بر قاليچه ابريشمي زير تنش قرمز شده بود. چاقوش را جا داده بود به پهلوي چپش. سرش را گذاشتيم روي پامان. پلكهاش از هم باز شدند و چشمهاش را دوخت به چشمهامان. ده، ده آخری بود که برای غارت پا گذاشتیم. بعد به زنی اختیارش کردیم. تا آخر عمرمان هم نتوانستیم چشم به چشمهاش ببندیم و بی اختیار سرمان را پایین نیندازیم. سیبی که از وسط نصفشان کرده باشند. مو نمی زدند. بیشتر از همه چشمهاشان شبیه هم بود. داخل چشم هاشان خورشید بود که نمی توانستی چشم بدوزی.

 اما اصلا شبیه پدرش نبود. می گفت مادرش سالها قبل مرده و هیچ وقت او را ندیده. اما از پدرش شنیده بودیم که او نمرده و از ترس دخترش و دلخوشی او گفته مرده.  یک سالی از عروسیشان نگذشته بوده پدرش پاپی فرصتی با دختر دیگری فرار کرده و او را به امان خدا گذاشته... دخترش را هم که دم آخر دلش پیش او گیر کرده، برداشته با خود برده. از آن موقع او را نه دیده و نه خبری از او شنیده. می گفت دختر را به زور به او داده اند و او که دل به دیگری باخته بوده بلاخره تاب نیاورده و با او فرار کرده. 

کاش می شد می گفتیم دوستش داریم. کاش می توانستیم با او حرف بزنیم. کاش می توانستیم برویم آنجا لااقل براي چند دقیقه.  اما کاش می آمد اینجا. نه خدا نکند بیاید اینجا. از پشت درختها زوزه گرگ مي آمد.

سر که بلند کردیم کنارمان نشسته بود، قران می خواند. قران خواندنش که تمام شد دستی بر اسم ما کشید. صدای زوزشان از گُلِه به گُلِه مي آمد. دندان هامان مدام به هم مي خوردند.

- نمی دونم اما هر وقت میام کنار شما حس عجیبی دارم. انگار خیلی وقته می شناسمتون. شما باید آدم خوبی بوده باشید.

ما. آدم خوب! آنهم حسین خان باسوری که یک عمر گردنه گرفت و جان و مال و ناموس مردم از دستش در امان نبود. اگه از گذشته ما می دانست چه فکری می کرد.

- مردم میگند شما آدم خوبی نبودید. میگند یه عمر دزد بودید و گردنه بگیر که هفتاد پارچه آبادی آن طرف تر از دستتان  در امان نبوده.

اینجا دوباره داشت جنگ می شد. خورشید چنگگ هاش را به تن آسمان فرو کرده بود. آن طرف پرتگاه بود و الان که بیفتد پایین.

- اما من میگم تو آدم خوبی بودی. نمی دونم چرا ولی می دونم خوب بودی از این مردم بهتر بودی. یه عمر مادرت رو نبینی یه عمر هر وقت بپرسی مادرت کجاست فقط بشنوی مرده. اینهو خوره بیفته به جونت چرا مرده، کجا مرده؛ یه وقت سر بلند میکنی می بینی پدر بالا سرت نیست. می مونی به کی تکیه کنی؛ نه پشتی داری نه پناهی.

حالا که خوب نگاه می کردیم چشمهاش گود افتاده و قرمز شده بودند.

- چوپون که بالا سره گله نباشه اون وقته که همه جا رو گرگ بر می داره. اون وقت که گرگ می زنه به گله. اون وقته که همه جا میشه پر خون، شب و روز هم نمیشناسه، اون وقته که رختخوابت میشه پر خون،اتاقت میشه پر خون...

 

    اینجا دوباره جنگ شده بود. دلمان برای سه تیرمان تنگ شده، کاش اینجا بود پا به پاشان می جنگیدیم. چندان گذشته و خبری از آن دو نیست که درختها برگ داده اند. از همان روز که همه جا را گرگ برداشته بود. از همان روز که همه جا را خون برداشته بود. اسم ما را، زمین را خون برداشته بود. باران می بارید و به داخل ترک های قبرش که می خورد قرمز می شد، راه می گرفت تا پای درختها پیش می رفت. حالا هم وقتی چشممان به چشمهاش گره می خورد مثل زنمان بی اختیار سرمان را پایین می اندازیم. از گذشته مان پرسیده بود از زنمان. ما هم همه چیز را برایش گفتیم. اینجا که آمده همه چیز را درباره مادرش فهمیده. فهمیده نه که ما گفته باشیم از پدرش شنیده. اما نه اینکه پدرش برایش تعریف کرده باشد. آخر اینجا هیچ رازی ندارید که برای خودتان باشد. می گفت پدرش گفته مادرش قبل مردن زن دزد شده و او را قسم داده از دزدی دست بکشد. می گفت پدرش گفته حتی نماز و روزه را بلد نبوده و به او یاد داده. می گفت پدرش گفته قبل از آشنایی آن راهزن با مادرت هر کجا پا می گذاشته دستور می داده قران ها را به آتش بکشند؛ آخر مواجب بگیر دولت شده بوده...

 

   

                                                                  عليرضا قدرتي

                                                                         

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط علیرضا قدرتی  | 

 

سلام چند تا داستان از گونه های فلش فیکشن و  و میکروفیکشن برایتان می گذارم. و همین طوری

شعری کوتاه...

 

 

  صحرا دریای خون

  بر دوش کودکان

   گرگها

   گلوی دنیا را می درند

 

----------------------------

مترسک

پیرمرد را که بیرون انداختند، کلاغ ها او را با خودشان بردند. هوا آنقدر سرد بود که مجبور شدند او را در

آغوش بگیرند. اما تا صبح همشان مردند.

حالا چندسالی است پیرمرد همان جایی که کلاغ ها را دفن کرد ایستاده است و تکان نمی خورد.

 

.

لبه پنجره نشستم. همان جایی که دفعه قبل به حیاط پرت شده بودم و کلاغ ها خندیده بودند. حیاط را

که نگاه کردم کلاغ ها ردیف کش روی دیوار نشسته بودند. آنقدر منتظر ماندم تا خوابشان برد. خودم را

پرت کردم.

 

بچه موش ها

گربه ماده ها که حامله می شدند، قصاب باشی آنها را می کشت و بچه هاشان را به جای بچه موش

به خورد گربه نرها می داد.

چند سال بعد گربه ماده ها که حامله می شدند، قصاب باشی آنها را نمی کشت. گربه نرها گربه

ماده ها را می کشتند و بچه هاشان را به خیال بچه موش می خوردند.

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علیرضا قدرتی  | 

دم دمای غروب... تا پاسی از شب
 

نه. این شروعی دوباره نیست برای بامداد که مدتهاست شروع کرده . خانه تکانی سال نو همه چیز را با

خودش برد.

 

  ---------------------------------------

 

 و هیچ ربطی

   نه به من دارد

   نه

   تمام

   آدم های دیگر

   و سیبی

   که

   بازیچه

   دست

   شیطان می شود

   نه

   هیچ ربطی

   به

   اوهم...

   نه تمام حوا های دیگر

 

-------------------------------------------

 

    هیهات می کشم

    به قبیله قابیل

   راه پدر می روند

    استواری بی استواریشان در تزلزل کلامشان

    که

     نمی دانند از کجا استواریش را وام می گیرد. 

  بهت رویاهای از خواب درآمده شان

 زندگی خواسته خودشان را هم فرا گرفته

  خوابند بی خبران

   و

   من

   احمق تر از تمام انسان ها

   که دارم داد می زنم برای آنها

   که

   محکوممان می کنند به...

   آآآه

   گیجم

  حالی برایم نمانده

  آهای هابیل ها

  از شما بیزارم

  از سکوتتان در برابر مرگ

  تقدیر

  لیدر می شود

  خودتان را فدا می کنید

   برای آنها که فراموشتان می کنند

   در

   روزمرگیشان

   نه آرزو می شوی

   نه رویای کودکی

   که

   وقتی بزرگ می شود

   شبیه تو باشد.

   نه حتی ای هابیل

   هابیل پدر

    دختری هم که قرار بود زن تو باشد

    برایت نگریست

   پدرت

    بعد از سالی تو را فراموش کرد

    و

    مادرت

    دوباره

    پسری زائید

    و

    بعد سالیان سال

     فرشتگان شک کردند به گناه قابیل

    آهای هابیل ها

    از شما بی زارم

    برای که خودتان را فدا می کنید

    نه از قبیله هابیلم

   نه از قبیله قابیل

    بیابانم

    لخت و عور

    زاده آفتاب  داغ

    کویرم

     که سیلی می زند بر صورت دریا

    و مغرورانه می بالد

    به آنچه دارد و دریا ندارد.

    مشتی خاک

    و چندتا بوته خار

   و لبانی ترک بسته

  که مغرورانه دل بر رحمت دریا ندارد

    کویرم

    ردپای لیلی و مجنون به تن دارم

    کویرم

     خشکم

    مرد می خواهد

    پا بر من گذارد

    ولی آنکس که می آید

    ردپایش

    بی خبر حتی که خود داند... 

    دلی مغرور دارم

    مرد می خواهد پا بر من گذارد

    

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت   توسط علیرضا قدرتی  |